میگه از کجا بود که دست از حرف زدن کشیدی؟ میگم از اونجایی که وقتِ حرف زدن متوجه شدم کلمات توانِ انتقالِ چیزی که واقعا درونم داره اتفاق می افته رو به شنونده ندارن!
برچسب: نویسنده: کارن نوروزی تاريخ: يکشنبه 10 شهريور 1398 ساعت: 14:34
برچسب: نویسنده: کارن نوروزی تاريخ: يکشنبه 10 شهريور 1398 ساعت: 14:34
برچسب: نویسنده: کارن نوروزی تاريخ: يکشنبه 10 شهريور 1398 ساعت: 14:34
برچسب: نویسنده: کارن نوروزی تاريخ: يکشنبه 10 شهريور 1398 ساعت: 14:34
شبیه هجده سالگی ، بی تاب دیدنت شده ام. دلم برای صدایت ، لحن کلامت تنگ است. از همین لحظه میدانم امروز ، زمان ، قرار است با من بازی کند. دلبرجان می خواهم اینبار بدون ترس درون چیزی که از تو میان روحم جریان دارد غرق شوم. بدون وحشت از این که فردا و فرداها چه می شود ؟ بدون وحشت از این که اصلا دوستم داری؟ اگر نداشته باشی قرار است بعد با این چیزی که از تو میان قلبم ریشه دوانده چه کنم؟ دلبر جان می خواهم بگزارم عشق یک بار دیگر بعد از سال ها میان جانم بنشیند! هرچند که تو نمیدانی!
برچسب: نویسنده: کارن نوروزی تاريخ: يکشنبه 10 شهريور 1398 ساعت: 14:34
محبوب من ، بنیاد گمشدگی های من بی شما بودن است!
+محمد صالح علاء
برچسب: نویسنده: کارن نوروزی تاريخ: يکشنبه 10 شهريور 1398 ساعت: 14:34
فکر میکنم بعد از مدتی ، تمام تعاریف در ذهن عاشق، با معشوق یکی می شود. درواقع معشوق طوری درونی می شود که انگار منی از ابتدا وجود نداشته است. انگار او بخشی از شماست یا که نه ، انگار شما بخشی از او باشید. بخشی از تمام آن چیزی که شما را به خودتان بازگردانده است.
برچسب: نویسنده: کارن نوروزی تاريخ: يکشنبه 10 شهريور 1398 ساعت: 14:34
برچسب: نویسنده: کارن نوروزی تاريخ: يکشنبه 10 شهريور 1398 ساعت: 14:34
بهش میگم منم دلم میخواد بالاخره به ساحل آرامش برسم. میگم مگه ظرفیت من چقدره؟ مگه ظرف من چقدر جا داره؟
برچسب: نویسنده: کارن نوروزی تاريخ: يکشنبه 10 شهريور 1398 ساعت: 14:34
برچسب: نویسنده: کارن نوروزی تاريخ: يکشنبه 10 شهريور 1398 ساعت: 14:34